آرشيو وبلاگ


جوکستان
جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 17:35 ::  نويسنده : علی کاظمی
پیشنهاد میکنم اینو بخونید خیلی زیباست ۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ... چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده ... ۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازمقهر کرده ... جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه ... ۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده... دوست داشتم ببینمش ... هی ... ۳۱ سالمه ... بابا به رحمت ایزدی شتافت ... شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره ... دو برابر قیمت ... ولی واسه اینکه حرصش در بیادندادم ... ۴۶ سالمه ... خونه ... کله پزی ... اداره ... چلوکبابی ... اداره ... خونه ... حتی جمعه ها ! ۵۲ سالمه ... پسر لیلا کارمند منه ... پدرسگفتوکپی باباشه ... ۶۱ سالمه ... یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه ... به جز یه نفر ... عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم ...

صفحه قبل 1 صفحه بعد

 
 
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب