آرشيو وبلاگ


جوکستان
جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:43 ::  نويسنده : علی کاظمی
بابام ماه به ماه بهم زنگ نمیزنه ، امروز زنگ زد تا جواب دادم سریع قطع کرد ، یهو دیدم اس ام اس داده میگه : بر ندار میخوام پیشوازتو گوش کنم ... !! منو میگی :|

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:40 ::  نويسنده : علی کاظمی
چیزی لذت بخش تر از زدنِ بچه ی لوس مهمون، دور از چش ننه باباش نیست :D

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:39 ::  نويسنده : علی کاظمی
يادتونه بچه که بودیم موقع درست کردن کتلت مامانمون یه دونه کتلت کوچیک واسمون درست میکرد می داد بهمون.......... ..:-)) افسوس! افسوس كه گذشته بر نميگرده

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:35 ::  نويسنده : علی کاظمی
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه میخوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم.........ب رگشتم ؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:«خدمت رفته ای»؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمتسربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست»؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم ساب...قه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشتهباشی تا کار بدهیم». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: «رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:«باید کارداشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:27 ::  نويسنده : علی کاظمی
سوم راهنمایی که بودم چون میرفتم کلاس فوتبال کمتر میرفتم مدرسه . بعد بابام واسم معلم خصوصی گرفته بود . امتحان ریاضی گرفتم 9/5 . بعدش به خانوادم نمی گفتم که گیر ندن واسه فوتبالم . یه روز دوربین بردم مدرسه که از رفیقام فیلم بگیرم بعد دوربین رو دادم دوستم . داشت فیلم میگرفت . اومدم خونه شاد و خندان بابام گفت فیلم رو بزار . ما هم فیلم رو گذاشتیم وسطای فیلم بود که دوست بیشعورم تو فیلم گفت اقای امیری علی امتحان ریاضی گرفته 9/5 منومیگی:| (بابام نمیدونست بخنده یا با من دعوا کنه تو روحه اینطور رفیق)

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:21 ::  نويسنده : علی کاظمی
رفتم پیش بابام .میگم بابا در این مربارو بازکن . یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرده میگه : این همه درس خوندی در یه مربارو نمیتونی باز کنی ؟!! منو میگی : ا

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:18 ::  نويسنده : علی کاظمی
تو اتوبوس نشستم ،با راننده گرم گرفتم ازم پرسيد چي خوندي؟ گفتم: كامپيوتر برگشته میگه ميتوني يه سي دي آهنگهاي باحال واسم بزني , منو میگی :|

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 22:14 ::  نويسنده : علی کاظمی
یه مَثَل ایرانی هست که میگه عمر دست خداست، پراید وسیله است!

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 21:56 ::  نويسنده : علی کاظمی
جلوی دانشگاه با دوستم به یه پرادو تکیه داده بودیم ، یه دختره اومد گفت میشه منم به ماشینتون تکیه بدم ؟ رفیق ماام یه قیافه ای گرفتو گفت : نه الآن میخوایم بریم . . . . . بعد دختره با ریموت در پرادو رو باز کرد سوار شد رفت مارو میگی :|

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: 21:50 ::  نويسنده : علی کاظمی
خوهرزاده : دایی قول میدی از پای لپ تاپ پا شدی من بشینم ؟ من : اره دایی . خواهرزاده : قول دادیا ! من : باشه عزیزم . قول دادم (2 دقیقه بعد ) خواهر زاده : دایی جون میای به من آب بدی ؟ من - اره . (بلند شدم) خواهر زاده : هه هه هه - بلند شدی - الان نوبت منه منو میگی :|

 
 
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب